نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات
 





همین !!               

 


بعضی چیزها رو ” باید ” بنویسم
نه برای اینکه همه ” بخونن ” نظر بدن و بگن ” عالیه ”
برای اینکه ” خفه نشم ”
همین !!


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 14:3 | |           







هوای تو...               

 

دلم گرفته هوای عاشقی دارم

بوی یاسمن، لاله ،رازقی دارم

تمام ابرهای تیره بر سر من

فکر رهایی ،جدایی، شاعری دارم

ساعت ایستاده، شش به عاشقیست

از دروغ خسته ام، ندای صادقی دارم

دعوتی به فنجان شعر با تکه ای احساس

غریب می نویسم اما حال سادگی دارم

با تمام دوریت در منی ای عشق

زرد زرد وجودم،نوای تازگی دارم

بوی نم بوی خاک بوی عطر تو

با نوازش تو، حس کاملی دارم

برای لمس با تو بودن به زیر نگاه

به خاک گرچه عجینم ،غرور فاخری دارم

سحود و قنوت و رکوع من در تو

خدای من باش، نشان کافری دارم

خسته از شرجی و حبس زمینم

بی تو نیستم،با تو حاضری دارم

کاغذ سیاه و رسیده ام به آخر تو

باز دلم گرفته هوای عاشقی دارم...


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 15:9 | |           







غم بزرگ...               

 

 

آنها ڪہ از دور نگاه میڪنند !

 
می گویند :تو چہ ڪم دارے ؟ هیچ !!!

 
و من باراטּ اشڪهایم را در ابر چشمانم پنهاטּ میڪنم


و با لبخند پوچے بہ نشانہ تایید سر تڪاטּ مے دهم ...

 
اما خود میدانم ڪہ هر گاه دروטּ خود را میڪاوم

 
بہ یک غم بزرگ میرسم ...

 
و آن غــــــــــــم نبودטּ تــــــــوست !!!

 

من در ڪنار همہ تـــــــــــو را ڪـــــــــــم دارم...


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 16:30 | |           







فکر من باش(ماهور)               

 

 

تو بری دیگه دلیلی واسه زندگی ندارم

مگه میشه که بتونم کسی جای تو بزارم

تن این ترانه خیسه جز تو از کی بنویسه

زیر این بارون اشکهام زیر رگبار دسیسه

نگو این روزای تیره منو از یاد تو بردن

اگه از قلب تو رفتم خاطراتم که نمردن

بعضی وقتا فکر من باش توی رویا فکر من باش

مثه دلتنگیه دریا واسه موجها فکر من باش

اگه تا آخر عمرم دیگه چشماتو نبینم

توی تنها انتخابم هر کجا برم همینم

با همه غمها میسازم بگو بر میگردی بازم

این قماره زندگیمه نمیتونم که ببازم

واسه تو ترانه گفتم واسم از خاطره گفتی

بهترین خاطره میشم تا که یاد من بیوفتی...

 


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 15:54 | |           







..............؟               

   

خیلی دلم واسه خودم سوخت...

وقتی جواب همه احساس وعشقم شد یه جمله و کوبید تو صورتم...

مگه چیزی بین ما بوده؟؟؟

 


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 21:36 | |           







با صفحه کلید زندگی کار کنید               

 

 

 بترتیب حروف الفبا

«آ» : «آرامش» وقتی به سراغت می آید که «تلاش» کرده باشی.
«ا» : «اعتماد به نفس» یک «سرمایه» است نه یک «کلمه»!
«ب» : برای «بهتر» شدن زندگی ات، «بهتر» فکر کن!
«پ» : چرک نویس های زندگی ات گاهی به «پاک نویس» احتیاج دارند!
«ت» : «تفاهم» درک کردن نیازهای طرف مقابل است نه دانستن نیازهای خود!
«ث» : «ثابت قدم بودن»، یکی از راه های «موفقیت» است.
«ج» : «جرأت» با داشتن «ترس» به وجود می آید.
«چ» : «چگونگی برخورد با مشکلات و ناکامی ها» مهم است، نه خود مشکلات و ناکامی ها!
«ح» : «حاصل» هر زحمتی رحمت است؛ مطمئن باش!
«خ» : «خداوند» دنیا را به تو نشان می دهد؛ تو خودت را به خداوند نشان بده!
«د» : «داشتن ها» همیشه به انسان کمک نمی کنند؛ گاه این نداشتن هاست که موجب خلق آثار می شوند.
«ذ» : «ذره ذره ی» زندگی ات را شکرگزار باش!
«ر» : «رهاشدن» از درد، ابتدای پذیرفتن درد است.
«ز» : «زشت یا زیبا»؛ این بستگی به نگاه تو دارد.
«ژ» : «ژولیدگی و آشفتگی ظاهری» می تواند دلیلی بر ژولیدگی و آشفتگی درونی نیز باشد؛ از پایه شروع کن تا به اصل برسی.
«س» : «سلامتی»، ثروتی ست که ثروت های دیگر را جذب می کند.
«ش» : «شکرگزاری» یعنی رسیدن به «شادکامی».
«ص» : «صادقانه» زندگی کن؛ صادقانه جواب بگیر.
«ض» : جلوی ضرر را از هر جا بگیریم، منفعت است.
«ط» : «طاقت داشتن» در برابر سختی ها یعنی روزه داشتن تا هنگام افطار (سختی ها می روند و جسم و روح پیروز می شوند.)
«ظ» : «ظاهر» و باطن اگر به هم نزدیک شوند، آینه می شوی!
«ع» : «عشق» به زندگی ست نه عادت به زندگی.
«غ» : «غصه خوردن» هم چون سبزی نشسته است؛ غصه ها را بشور!
«ف» : «فاتح» فردای خود شدن، «امروز» را می طلبد.
«ق» : «قدرت» در دیدن معایب نیست؛ در گفتن محاسن است.
«ک» : «کمک کردن» به دیگران درحقیقت، یک نوع کنترل دردهای خودمان نیز هست.
«گ» : «گاهی» شعری زمزمه کن، عکس بگیر، مهمان دعوت کن، یادداشتی بنویس، گاهی از گِله و غصه دوری کن؛ ضرر نمی کنی!
«ل» : «لحظه های» قشنگ زندگی ات را تکرار کن!
«م» : «محبت» هم چون مادر، منتظر دعوت نمی ماند.
«ن» : «ناامیدی» از ندانستن است!
«و» : «وفای به عهد» اولین نشانه برای اعتماد دو قلب است.
«ه» : «هدیه ی» خداوند به انسان ،«عقل» اوست.
«ی» : «یاور» همیشه همراه، موبایل نیست؛ خداوند است!


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 14:0 | |           







یک روز قبل از اعدام...               

   

 

آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!


اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.اون شب ها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.

نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالات می رفتم.ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی های اعدامی می برد!

ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!


به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش!


ادوارد بهم گفت که فرانسیس می خواسته خودش رو بکشه! می خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه!


من از شدت تعجب داشتم شاخ در می آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند!


اون چرا می خواست درست شب قبل از تیربارانش خوش رو بکشه؟

از ادوارد پرسیدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتی توهین آمیز به من گفت که فرانسیس خواسته من رو ببینه!


من زیاد با فرانسیس دوست نبودم و اصلا” متوجه نمی شدم که چرا او می خواد من رو ببینه!


اداورد با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقیقه دیگه من رو از اونجا می برند!


من: چی شده؟


فرانسیس: می خوام یه چیزی بهت بگم!


من: بگو


فرانسیس: تو باید بعد از بیرون رفتن از اینجا یه کاری برای من بکنی!


من: چه کاری؟

فرانسیس: من یه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خیابون هاستیگ پارک زندگی می کنه. شماره ۲۴ طبقه ۳٫


من: خوب!

فرانسیس: اون اگه بفمه من اعدام شدم میمیره. تمام این پانزده سال رو به امید برگشتن من سر کرده بعد از پدرم و دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با یه پرستار از آسایشگاه برادوید زندگی می کنه.


من: خوب من چیکار کنم؟


فرانسیس: می دونم شاید برات سخت باشه! اما ازت می خوام که وقتی آزاد شدی، به اونجا بری و بهش بگی که من هستی! خودت هم می تونی همونجا زندگی کنی. می دونم هم که خونه ای در بیرون از زندان نداری که تو زندگی کنی. همه این ها رو تو یه یادداشت نوشته بودم و داده بود اسمیت که وقتی خواستی بری بیرون بهت بده اما ترسیدم که به هر دلیلی نوشته به دستت نرسه!

من از شدت تعجبب نمی تونستم حرف بزنم.

از طرفی در برابر عشق این پسر به مادرش تسلیم بودم و از طرفی هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!


من: تو چرا امشب می خواستی خودت رو دار بزنی؟


فرانسیس: چون اگه تیربارانم کنند طبق قوانین مجرمین سیاسی، پول گلوله های تیرباران رو از خانواده ام طلب می کنند و اونوقت مادرم می فهمه که من مردم!


من: نگران نباش!


صدای ناهنجار ادوارد رشته افکارم رو پاره کرد که فریاد می زد و من رو صدا می کرد.


چشم در چشم فرانسیس دوخته بودم و سعی می کردم که با آخرین نگاهم آرومش کنم!

 


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 7:57 | |           







...               

 

 

ما همیشه یا جای درست بودیم در زمان غلط

یا جای غلط بودیم در زمان درست

و همیشه ، همینگونه همدیگر را از دست داده ایم . . .


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 6:58 | |           







وقتش گذشت ...               

 

 

بعضى اتفاق هاى خوب

اونقدر دیر مى افتن 

كه باید رو به آسمون كرد 

و گفت : وقتش گذشت 


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 11:25 | |           







آســمون               

 

از دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش ! پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی !

غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه ...


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 13:22 | |           







تــــظـــاهـــر...               

 


برای خیانت ،

هــــزار راه هــســــت اما هـیــچ کــــدام

به انـــدازه تــــظـــاهـــر

به دوست داشتن کــثـیــف نـیـســـت ...


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 21:9 | |           







دلتنگی..               

 


کارمـــون به جایــی رســـیده که طـــوری بایـــد دلتنـــگ شـــیم

که به کســـی بـــرنخـــوره ..!!


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 14:1 | |           







روزگار...               

 


در روزگاری زندگی میکنیم کـه:
هَرزگی “مـُـــــد” اســت !
بی آبرویــی “کلاس” اســـت !
مَســـــتی و دود “تَفـــریــح” اســـت !
رابطه با نامحرم “روشــن فکــری” اســت !
گــُـرگ بــودن رَمـــز “مُوفقیت” اســـت !
بی فرهنگی “فرهنگ” است !
پشت به ارزش ها واعتقادات کردن نشانه “رشد ونبوغ” است !


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 14:16 | |           







دور میمانم که نزدیک بماند...               

 

دلم تنگ است برای کسی که نمی داند...

نمی داند که بی او به دشت جنون می رود دلم...

می دانم که اگر نزدیکش شوم، دور خواهد شد....

پس بگذار که نداند بی او تنهایم...

دور میمانم که نزدیک بماند...


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 20:3 | |           







شعر‌های مرا کسی‌ می‌فهمد...               

 


شعر‌های مرا کسی‌ می‌فهمد
که عزیزش
یک غروب جمعه
برای همیشه رفته است ..
شعر‌های مرا کسی‌ می‌فهمد
که هر شب خدا
جای خالی‌‌اش را بغل کرده
گریه کرده
در نبودنش تب کرده است ..
شعر‌های مرا کسی‌ می‌فهمد
که سالیان سال
جز شبحی از خودش
در آینه
چیز دیگری ندیده است ..


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 21:50 | |           







به درک...               

 


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 21:6 | |           







از ما فقط من باشم و عشقت ...               

 

اونقدر ب خوبیت عادتم دادی

میترسم از روزی ک تنها شم

میترسم از دوریت از زمین خوردن

جوری ک مدت ها نشه پا شم

از بودنت بدجوری سر مستم

اینطور عادت ها جنون میشه

اینده بی تو غم انگیزه

از هرچی میترسم همون میشه

""""""""""""

یکم بدی کن

سرد شو گاهی

تمرین این چیزها"برام خوبه

بزار بدونم تنهایی بازم" یه روز دره خونمو میکوبه

اماده نیستم واسه فردایی

ک تو قراره حذف شی از ماا

از ما فقط من باشم و عشقت

دستات بزاره دستامو تنهاا

"""""""

اونقد ب خوبیت عادتم دادی

معلوم نیست بعد تو چی میشم

فکر میکنم همه همین جورن

معلوم نیست بازی چه ی کی شم


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 21:55 | |           







سلام رود...               

 

رفتم به سلام رود،

سر تا پا مست-

رودم،به هزار قصه میبرد ز دستم

چون قصه درد خویش با او گفتم

لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست...


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 0:38 | |           







این بار که عاشــق شــدم...               

 

 

این بار که عاشــق شــدم دوســـتت دارم رو اصــلأ به زبــون نــمیــآرم
قربون صدقه رفتن که هیــچـی !
نگرانیامــم بـــروز نــمیـدم

وقتی حالش خوب نبود باهاش صحبت نمیکنم
و آرومش نمیکنم،بجاش میگم برو یه دوش بگیر بهتر میشی..
باهــاش زیاد بیرون نمیرم

تا اگه جدا شدیم خیابونای شهر عذابم ندن
به چشماش خیره نمیشم تا دلم گیر چشماش نشن
سعی میکنم وقتی داره خودشو برام لوس میکنه
بحثُ عوض کنم تا صداش که یادم اومد دیوونه نشم
وقتی خواست قسم بخوره که تنهام نمیذاره،
انگشتمو میذارم رو لبش و میگم لازم نیست قسم بخوری ،
حرمت خدارو نشکون
خلاصه اصن بهش گیر نمیدم و پاپیچه کاراش نمیشم
انگار نه انگار
من تجربه کردم
تاوان اعتماد به بعضیا یه عمر پشیمونیه.....!
البته اگه عاشق شدم....!


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 14:54 | |           







ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺖ !               

   

ﻣﻦ ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺖ !
ﮐﻤﯽ ﺩﻟﻢ ﺷﮑﺴﺖ ، ﺷﺐ ﻫﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ
ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﺵ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﻫﺮﺷﺒﻢ ﺷﺪ .
ﯾﮑﻢ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ فاصله ﮔﺮﻓﺘﻢ .
ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ !
ﺗﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺎﺧﺘﯽ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ !
ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﻗﻠﺐ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﯽ !
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻣﻦ ، ﻋﺎﺷﻘﺖ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ . . .


 
 

[+] نوشته شده توسط Forgotten در 14:38 | |           







<-PostTitle->

<-PostContent->
برچسب‌ها: <-TagName->

[+] نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostTime-> |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & داریوش قالبساز